وقتی شانس لباس توانایی می‌پوشد

همه‌ی ما داستان‌هایی شنیده‌ایم که در آنها کسی با یک تصمیم درست، یک شبه به ثروت و شهرت رسیده است. اما آیا تا به حال به این فکر کرده‌اید که چقدر از این موفقیت‌ها واقعاً ناشی از توانایی است و چقدر ناشی از شانس؟ تحقیقات در حوزه‌ی روان‌شناسی و اقتصاد رفتاری نشان می‌دهد که انسان‌ها به‌طور غریزی تمایل دارند نقش شانس را در موفقیت‌های خود نادیده بگیرند و آن را به توانایی‌های شخصی نسبت دهند. این اشتباه شناختی، یکی از مهم‌ترین موانع درک صحیح از جهان پیرامون ماست.

چرا ما ذاتاً نمی‌توانیم با عدم‌قطعیّت کنار بیاییم؟

مغز ما برای پیدا کردن علت طراحی شده، نه پذیرفتن شانس

مغز انسان نمی‌تواند بی‌دلیلی را تحمل کند. اجداد ما در آفریقا، با شنیدن صدای خش‌خش در بوته‌ها، بهترین تصمیم را می‌گرفتند: فرار کنند، حتی اگر فقط باد بوده باشد. اگر فرار می‌کردند و باد بود، فقط انرژی تلف کرده بودند. اما اگر نمی‌دویدند و شیر بود، مرده بودند. این مکانیسم در دشت‌های آفریقا جان ما را نجات داد، اما امروز در تصمیم‌گیری‌های سرمایه‌گذاری و شغلی، باعث می‌شود که شانس را با توانایی اشتباه بگیریم و تصادف را قانون فرض کنیم.

سوگیری بازماندگی  (Survivorship Bias)

سوگیری بازماندگی یکی از رایج‌ترین و در عین حال خطرناک‌ترین خطاهای شناختی است که در آن ما تنها به موارد موفق و بازمانده نگاه می‌کنیم و موارد شکست‌خورده و ناپدیدشده را نادیده می‌گیریم. این سوگیری باعث می‌شود که تصویر ناقص و گمراه‌کننده‌ای از واقعیت داشته باشیم.

یک مثال ساده و ملموس از زندگی روزمره

تصور کنید می‌خواهید یک رستوران جدید باز کنید. به خیابانی می‌روید که چندین رستوران موفق و شلوغ دارد و فکر می‌کنید: این خیابان جای خوبی برای رستوران است، چون رستوران‌های اینجا پولساز هستند.

اما اشتباه شما این است که رستوران‌هایی را که در همین خیابان باز کرده‌اند و تعطیل شده‌اند نمی‌بینید. آنها قبلاً رفته‌اند، تابلوهایشان را پایین کشیده‌اند و کسی آنها را به خاطر نمی‌آورد. شما فقط موفق‌های بازمانده را می‌بینید و فکر می‌کنید کل خیابان جای خوبی است، در حالی که نرخ شکست ممکن است ۸۰٪ باشد.

استعاره‌ی میمون‌ها و شکسپیر

استعاره‌ی میمون‌ها و شکسپیر، یکی از کلاسیک‌ترین مثال‌ها برای نشان دادن تفاوت میان شانس محض و توانایی واقعی است. بیایید آن را نه به عنوان یک تمثیل ساده، بلکه به عنوان یک مدل ریاضی از جهان تصادف بررسی کنیم.

سناریوی واقعی (آمار و احتمال پشت صحنه)

تعداد نامتناهی میمون را پشت ماشین ‌تحریرهای نامتناهی قرار می‌دهیم.
هر میمون به طور کاملاً تصادفی و بدون هیچ الگویی، کلیدها را فشار می‌دهد.
در میان این بینهایت ترکیب تصادفی، یک میمون بالاخره جمله‌ی “بودن یا نبودن، مسئله این است” را تایپ می‌کند.
ما آن میمون را نابغه می‌نامیم و بقیه را به دست فراموشی می‌سپاریم

نتیجه‌گیری غلط: این میمون نابغه است.

نتیجه‌گیری درست: این میمون به طرز غیرقابل‌تصوری خوش‌شانس بوده است.

داده‌های آماری این سناریو:

از میان بینهایت میمون‌، فقط یک میمون جمله را به‌درستی تایپ می‌کند. از این رو، احتمال موفقیت برای یک میمون مشخص، در عمل به صفر میل می‌کند.

چگونه از این سوگیری جلوگیری کنیم؟

به دنبال بازنده‌ها بگردید: قبل از اینکه از یک روش یا مسیر الهام بگیرید، از خود بپرسید: چه تعداد افرادی این روش را امتحان کردند و شکست خوردند؟

 از آمار استفاده کنید، نه از داستان‌ها: داستان‌های موفقیت جذاب هستند، اما آمار واقعی را نشان نمی‌دهند. همیشه به سراغ نرخ شکست بروید، نه فقط داستان‌های موفقیت.

شانس را جدی بگیرید: بپذیرید که بسیاری از موفقیت‌ها، نتیجه‌ی تصادف هستند. این به شما کمک می‌کند که کمتر از موفق‌ها تقلید کورکورانه کنید و بیشتر روی فرآیند تمرکز کنید، نه نتیجه.

ما اغلب موفق‌ها را می‌پرستیم، در حالی که ممکن است فقط خوش‌شانس‌ترین‌ها بوده‌اند.

موفقیت، اغلب نتیجه‌ی ترکیبی از توانایی و شانس است. اما چون شانس را نمی‌بینیم، آن را به پای توانایی می‌گذاریم. همین اشتباه، ما را به تکبر و تصمیمات اشتباه می‌کشاند.

سوگیری بازماندگی مانند این است که به یک قمارخانه بروید و فقط کسانی را ببینید که برنده شده‌اند و پول می‌گیرند، و کسانی که باخته‌اند و رفته‌اند را نبینید. نتیجه می‌گیرید که همه در قمارخانه برنده می‌شوند و شروع به قمار می‌کنید.

آنچه می‌بینید، فقط نوک کوه یخ است. زیر آب، هزاران نفر غرق شده‌اند که هرگز آنها را ندیدید.

آیا از این مقاله لذت بردید؟ نظری اگر دارین با ما در اشتراک بگذارید.

شانس یا توانایی

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

19 − 12 =